تمام کابوس های گذشته رو زندگی کردم. دو سه ماه گذشته، پر تنش ترین روز های زندگی رو گذروندم. عدم استقلال و دقیق ترش عدم تمایل به استقلال آقای همسر بند بند وجودمو متلاشی کرد. این مدت اتفاقات زیادی افتاد که حاصلش شد یه تنهایی بی پایان. ازدواج کردم. همسرم دارم اما روز به روز احساس تنهاییم عمیق تر شد. جنگ. ترس. تپش قلب. اون لحظه هایی که من از ترس خودمو گوشه دیوار جمع میکردم، چمباتمه میزدم و اشک میریختم اما میترسیدم آقای همسر رو بیدار کنم مبادا بد اخلاقی کنه. اون جایی که پدر شوهرم هوس سفر به اردبیل میکنه و من واقعا تمایلی به مسافرت ندارم و از آقای همسر میخوام مخالفت کنه و جواب میده : دست من نیست. وقتی بابا میگه باید بریم. کاریش نمیتونم بکنم تا اون لحظه که مادر شوهر برای پوششم تعیین تکلیف میکنه. حتی اون روزی که من به دلیل پریود بودن نتونستم برم دریا و آقای همسر بدون توجه علاقه شدید من دوید و با بقیه سوار شاتل شد. اون روزی که اصلا شاغل بودن من دیده نشد و مجبور شدم مرخصی بگیرم چون در لحظه تصمیم گرفته شد بین التعطیلی هم شمال بمونیم. تو این مدت که از عروسی میگذره حس آدمی رو دارم که کم کم رنگ میبازه تا جایی که نامرئی بشه. انگار برای هیچ کس مهم نیست من چه حسی دارم. من چه شرایطی دارم و این واقعا دردناکه. اردیبهشت و خرداد اکثر روزا با بحث و جدل گذشت. روزایی بود که دیگه کاسه صبرم به سر رسیده بود. آروم حرف زدم. منطقی حرف زدم. با مثال حسمو توصیف کردم. نامه نوشتم. فریاد زدم. گریه کردم. پیشنهاد کتاب و پادکست و مشاوره دادم، با چت جی پی تی حرف زدیم، اما بازم درک نشدم. بازم فهمیده نشدم بعد از اون سکوت کردم. چندباری به آقای همسر پیشنهاد جدایی دادم. حسابی قاطی کرد. میفهمم دوستم داره اما تو این روزای زندگیم "دوست داشتن" کمترین چیزیه که نیاز دارم. من استقلال میخوام. من میخوام کسی برای پوششم تعیین تکلیف نکنه. کسی برای چیدمان خونه ام طرح نریزه. کسی برای تعطیلاتم برنامه ریزی نکنه. کسی برای درآمدم نقشه نچینه. من میخوام خودم و همسرم تصمیم گیرنده باشیم. واقعا درسته که از پسرای خوب خانواده همسر خوب در نمیاد. آقای همسر هرگونه مرز گذاری برای خانواده اش رو بی احترامی میدونه و میگه من نمیتونم حرفی بهشون بزنم. مادرم در مورد خونه نظر میده خب بده. نظراتش خوبه. مگه تا حالا بد خواسته. اصلا بدم باشه تو نشنیده بگیر. بهت میگن چی بپوش چی نپوش تو بگو چشم اما کار خودتو بکن. تعطیلات برنامه میریزن خوبه دیگه. بدون هزینه میریم سفر. خوش میگذره. پدر آقای همسر کسی بود که خونه ی پدرش زندگی میکرد. با پدرش کار میکرد. خودشو از خانواده کَند و جدا شد. اول زندگی رفت و شد مستاجر دایی پدرش ! کارش رو از باباش جدا کرد و کسب و کار خودش رو شروع کرد. به آقای همسر میگم با دیدگاهی که تو داری پس بابات بی احترامی بزرگی به پدر بزرگت کرده اما بیا صادق باشیم، اگر زیر سایه پدرش میموند میشد شبیه عمو. نمیتونست اینقدر رشد کنه و قد بکشه. سکوت کرد. دوستش با کاری سبک تر از آقای همسر داره ماهی 80 تومن حقوق میگیره در حالی که حقوق آقای همسر 27 تومنه. هیچ کس باور نمیکه بابای کارخونه دارش، بهش اینقدر حقوق میده. بعد از کار میره مسافر کشی اما حاضر نیست به باباش بگه حقوقش منصفانه نیست. هیچ وقت غم تو چشماش رو وقتی که اینور سال پدرش گفته بود افزایش حقوقت 5 میلیونه فراموش نمیکنم. دلش به گوشت و برنجی که پدرش با منت برامون تهیه میکنه دلخوشه. یا خونه ای که هر بار میگن میدونی فلانی چقدر اجاره خونه میده؟! خدا رو شکر شما خونه دارین اما نمیبینن اگر 80 میلیون حقوق داشتیم هم میتونستیم به راحتی اجاره خونه بدیم هم برنج و گوشت بخریم و باز هم بیشتر از حقوق فعلی پول داشتیم!
پ.ن. لطفا کامنت منفی نزار. از نظر روحی ظرفیتم تکمیله. اره خودم همه چیزو میدونم اما دوست دارم همین بدبختی رو ادامه بدم. روز و شب گریه کردم. هق هق کردم و با کسی حرفی نزدم تا اینکه یه روز خریت کردم و با یه دوست قدیمی حرف زدم. دقیقا همون روز مادر شوهر برای تعطیلات اخیر برنامه چیده بود و من از اینکه نادیده گرفته شدم خیلی دلم گرفته بود. از اینکه انگار اصلا شرایط من دیده نمیشه. من چهل روزه که خانواده ام رو ندیدم و شاید بخوام تعطیلات برم اصفهان و این اصلا دیده نشد. خلاصه که اون روز کذایی همین که خانم دوست پرسید اوضاعت خوبه؟ بغضم ترکید و حرف زدم. تمام تاکید اون دوست روی این بود که دیدی ما گفته بودیم. دیدی اشتباه کردی. نه تنها سبک نشدم بلکه سنگین تر شدم. نمیدونم زندگیم درست میشه یا نه. من احساس ناامنی و تنهایی دارم در حالی که آقای همسر هم احساس میکنه هر کاری برای من انجام میده به چشم من نمیاد. تو یه چرخه باطل گیر کردیم. یک هفته ای میشه آقای همسر تغییرات محسوسی داشته. نمیدونم چقدر میتونم روش حساب کنم ولی اصلا دوست ندارم زندگیم رو از دست بدم.
برچسب:
نویسنده: پرهام فدایی