خرید بک لینک

334 -معجزه کوچک-

چند ساعتی از منتشر کردن پست قبل گذشته. وقتی که داشتم پست رو مینوشتم آقای کارفرما تو مغازه حضور نداشت. به محض اینکه آقای کارفرما برگشت بهم گفت : شماره کارتت رو بده که دو میلیون رو برات بزنم. چشمام برق زد. آخر هفته مهمونی پاگشا دعوتم. مادر آقای همسر به مناسبت تولدم یه کت خیلی زیبا بهم هدیه دادند. دوست داشتم یه شلوار مناسب برای اون کت بخرم و برای مهمونی یه ست شیک بپوشم. یکی دو روزی بود مدام خودخوری میکردم که چطور از آقای کارفرما بدهیمو بخوام. وقتی بهم گفت شماره کارت بده، شگفت زده شدم. علاوه بر بدهی تازه اصرار داشتند اگر پول بیشتری نیاز داری برات واریز کنم! نمیدونم اسمشو بزارم معجزه کوچیک، قدرت نوشتن یا نگاه خدا. تازه آقای کارفرما خیلی هم اصرار داشت الان اوکی هستی؟ راضی هستی؟ اصرارش این حس رو داشت : مهمه که حالت خوب باشه.

پ.ن. ینی ممکنه پست قبل رو دیده باشه؟ یاد ماجرای پست شماره 144 و شماره 148 می افتم. این دومین باره که به محض نوشتن از خستگی شغلی کارفرما مهربون میشه! عجیب نیست؟

برچسب: نویسنده: پرهام فدایی تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 8:44

صفحه بندی