در حالی که داشتم لباس های شسته شده رو از ماشین لباسشویی در می آوردم، به این فکر میکردم چقدر زندگیم از بعد از عروسی تغییر کرده در حالی که اقای همسر ، همون طور زندگی میکنه که خونه ی مادرش. آیا این طبیعیه؟ حقیقتا کم اوردم. میدونم برای جا زدن زوده اما گاهی وقتا یه چیزایی میشنوی که عین سیاه چاله انرژی تو میبلعه. دیالوگ اول : یک هفته ای شده بود که خونه رو جارو نکشیده بودم. بهم گفت خب دیگه فکر کنم جارو کشیدنو بوسیدی گذاشتی کنار. خونه خیلی کثیف شده مینو. کی میخوای جارو برقی بکشی؟ دیالوگ دوم : داشتم با نایسر دایسر قشنگم که خیلیم عشق میکنم باهاش ، سالاد شیرازی درست میکردم که گفت: خدا هم واسه تنبلا خوب ساخته ها ! و این جمله رو بارها تکرار کرد. دیالوگ سوم : در حالی که داشتم ظرفای نشسته رو تو ماشین ظرفشویی میچیدم بهم گفت : ظرفا رو نچین تو ماشین. پول برق میاد. چارتا ظرفم نخوای بشوری چیکار میخوای بکنی پس؟ دیالوگ چهارم متعلق مادر آقای همسره. ماجرا از این قرار بود که من سر کار بود که بهم اطلاع دادن قراره ساعت سه حرکت کنیم به سمت شمال. در حالی که از قبل هماهنگ نشده بود. ساعت یک رسیدم خونه. تنها تو دو ساعت، ناهار آماده کردم، خونه رو مرتب کردم و چمدون بستم. یه سری لباس پیشنهادی به آقای همسر نشون دادم تا خودش انتخاب کنه. وقتی به مقصد رسیدیم هوا سرد بود. آقای همسر لباس بافت برنداشته بود. وقتی مادرش متوجه شد لباس بافت نیاورده، شگفت زده شد. رو به من گفت : آقای همسر فکرش تو کاره تو فقط حواست باشه براش لباس گرم بزاری! چطور کاموا برنداشتی؟ دیالوگ پنجم : در حالی که از بوی تند عرق لباسش گلایه میکردم گفت : من که این چیزا رو متوجه نمیشم. تو باید حواست به لباسایی که من میپوشم باشه! واقعا خسته شدم. دیالوگ های چهارم و پنجم واقعا برام سنگینه. حداقل انتظار دارم آقای همسر مسائل شخصیش رو به من واگذار نکنه. وقتی آقای همسر رو با برادرم مقایسه میکنم، انگار با دو مرد از دو سیاره متفاوت مواجه میشم. از اون جایی که عاشق تحلیل ام خیلی به منشا این تفاوت ها فکر کردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم : مادر . به نظر من اینکه مادر خانواده شاغل باشه یا خانه دار می تونه چنین تفاوت های عمیقی رو ایجاد کنه. برادر من در خانواده ای بزرگ شده با مادر شاغل. دیدن آشپزی کردن پدر، جارو کشیدن توسط پدر یا ظرف شستن براش طبیعیه. اینکه بسیاری از کارها به خودش محول شده مثل جمع آوری لباس های نشسته اش توسط خودش باعث شده در زندگی مشترک هم همکاری بیشتری داشته. در نقطه مقابل آقای همسر در خانواده ای بزرگ شده با مادر خانه دار و نه یک مادر خانه دار عادی، بلکه مادری که بسیاری از مسولیت های شخصی افراد خانواده رو هم به عهده گرفته. به نظرم طبیعیه که حالا آقای همسر انتظار داشته باشه من مشابه مادرش در زندگی مشترک رفتار کنم.
پ.ن. با تحلیم موافقی؟ نظر تو چیه؟ میخوام با آقای همسر در این رابطه صحبت کنم اما هر بار حرف زدنم در مورد مسائل حیاتی زندگیمون باعث بدتر شدن شرایط شده. فکر میکنم به این دلیل باشه که صحبتام شبیه غر غر کردن به نظر میرسه و نمیتونم درست ماجرا رو بیان کنم. به نظرت چطور مسئله رو مطرح کنم؟
برچسب:
نویسنده: پرهام فدایی