331 -دگرگونی- - تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 8:44
331 -دگرگونی-در حالی که داشتم لباس های شسته شده رو از ماشین لباسشویی در می آوردم، به این فکر میکردم چقدر زندگیم از بعد از عروسی تغییر کرده در حالی که اقای همسر ، همون طور زندگی میکنه که خونه ی مادرش. آیا این طبیعیه؟ حقیقتا کم اوردم. میدونم برای جا زدن زوده اما گاهی وقتا یه چیزایی میشنوی که عین سیاه ...
332 -قدردانی- - تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 8:44
با اینکه تکراری میشه اما دوست دارم بازم ازت تشکر کنم که شریک احساسات من میشی، نوشته ها رو میخونی و حتی برام کامنت میزاری. خیلی از کامنت ها خصوصی بود و نمیشد که منتشرشون کنم، پس خواستم از این طریق تشکر کرده باشم از به اشتراک گذاشتن نظر ها و تجربه ها.
333 - کارفرمای جدید- - تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 8:44
خیلی وقته دوست دارم درمورد این شخصیت جدید قصه زندگیم بنویسم، اما ترس داشتم چرا که ایشون همه چیز رو کنترل میکنه و نگرانم آدرس وبلاگ لو بره. یکی از دلایلی که کمتر مینویسم هم همینه : با اینکه مشتری ای وجود نداره و کاری نیست، آقای کارفرما زورش میاد من به کار دیگه ای مشغول باشم: اینکه بشینم و زل بزنم به ...
334 -معجزه کوچک- - تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 8:44
334 -معجزه کوچک-چند ساعتی از منتشر کردن پست قبل گذشته. وقتی که داشتم پست رو مینوشتم آقای کارفرما تو مغازه حضور نداشت. به محض اینکه آقای کارفرما برگشت بهم گفت : شماره کارتت رو بده که دو میلیون رو برات بزنم. چشمام برق زد. آخر هفته مهمونی پاگشا دعوتم. مادر آقای همسر به مناسبت تولدم یه کت خیلی زیبا بهم ...
335 -آدم کوچولو ها- - تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 8:44
کافی نت ما تو یه مجموعه قرار داره. مهد مجموعه دقیقا کنار کافی نت ماست. هر چند روز یکباری چشمام اشکی میشه. چرا ؟ چون بچه ها با زجه و التماس از والدینشون میخوان تنهاشون نزارن. آخه چقدر معصومن این آدم کوچولوها. حتی وقتی برادر زاده ام هم گریه میکنه، اشک من در میاد. خیلی وقتا خودم رو جاشون میزارم و سعی م...
336 -خفه خون- - تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 8:44
خیلی دل دل کردم که این پست رو بنویسم یا نه. راستش میترسم حرفی بزنم اما نیاز داشتم که خشمم رو با نوشتن تخلیه کنم. متاسفانه از بد روزگار مجموعه ای که کافی نت ما داخلش قرار داره متعلق به بسیجه. یکی از دلایلی که احتمالا اینجا نمونم هم همینه. واقعا بهم استرس میده. اکثر بسیجیا آدمایی هستن که عقده قدرت دار...
337 -هنوز زنده ام- - تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 8:44
هنوز زنده ام و دیگر هیچ. پ.ن. حرف زیاده. سر وقت میام و مینویسم. دلم براتون تنگ شده و نگرانتون بودم. چه دوستان داخل ایران و چه دوستان خارج نشین و دورتر علی الخصوص قوری جان که ساکن دبی هست و نمیدونم تو دوران جنگ شرایط چطور براش پیش رفته.
338 -سکوت- - تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 8:44
338 -سکوت-تمام کابوس های گذشته رو زندگی کردم. دو سه ماه گذشته، پر تنش ترین روز های زندگی رو گذروندم. عدم استقلال و دقیق ترش عدم تمایل به استقلال آقای همسر بند بند وجودمو متلاشی کرد. این مدت اتفاقات زیادی افتاد که حاصلش شد یه تنهایی بی پایان. ازدواج کردم. همسرم دارم اما روز به روز احساس تنهاییم عمیق ...
339 -پوزش- - تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 8:44
339 -پوزش-خلاصه که ازت پوزش میخوام که نتونستم به وبت سر بزنم. این روزا به زور سر پام. به زور بیدار میشم و خودمو تا سر کار میکشونم. به زور تایم کاری رو میگذرونم. به زور خونه رو مرتب نگه میدارم و به زور غذایی میپزنم که موقع شام غر نشنوم. کمی حوصله ام بیاد سر جاش جبران میکنم.
340 -کارفرمای ناجور- - تاریخ: 1405/4/22 ساعت: 8:44
340 -کارفرمای ناجور-تو این شرایط بیخود زندگیم، خریت کردم و به خاطر نزدیکی محل کارم به خونه، خودمو گیر یه کارفرمای دروغگوی کلاهبردار انداختم. مث خر دارم کار میکنم براش اما شعورش نمیرسه چندرغاز حقوقم به موقع و یکجا پرداخت کنه. کافی نتش رو به تازگی راه اندازی کرده و مشتری آنچنانی نداره. اینور سال که شد...
125 -آنچه گذشت- - تاریخ: 1402/1/28 ساعت: 13:40
سال تحویل رو با اشک گذروندم. تصور اینکه آخرین سالهاییه که در کنار خوانوادم میتونم بشینم سر سفره هفت سین چشم هامو خیس کرده بود. سال با دوری تحویل شد. روز دوم فروردین آقای همسر از راه رسید. گذشت تا پنج فروردین که خانواده آقای همسر هم اومدن. ششم، خونه آقای داداش مهمون بودیم که حسابی خوش گذشت. صبح هفت ف...
126 -راه عشق- - تاریخ: 1402/1/28 ساعت: 13:40
به حافظیه که رسیدم اشک ریختم. دیدار با دوستی غریب که قرن ها قبل از تو زندگی کرده اما در هر سردرگمی، با تفال به دیوانش بات حرف زده. حرف که چه عرض کنم، انگار حافظ نشسته باشه کنارت و از سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف کرده باشی و ازش راهنمایی بخوای. حالا کنارش بودم و احساسات ضد و نقیض وجودم رو فرا گرفت...
127 -عمه- - تاریخ: 1402/1/28 ساعت: 13:40
از مهمترین خبرهای نوروز امسال که تو پست 125 نگنجید خبر عمه شدن بود. وقتی من تو سواحل قشم مشغول قدم زدن بودم، آقای داداش و همسرش دوتا خانواده رو دور هم جمع کردن و با کیک و بادکنک خبر بارداری شونو دادن. وقتی خبر رو شنیدم بیشتر از اینکه خوشحال بشم استرس گرفتم: استرس سرنوشت گربه ای که چهار ساله هم خونمو...