به حافظیه که رسیدم اشک ریختم. دیدار با دوستی غریب که قرن ها قبل از تو زندگی کرده اما در هر سردرگمی، با تفال به دیوانش بات حرف زده. حرف که چه عرض کنم، انگار حافظ نشسته باشه کنارت و از سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف کرده باشی و ازش راهنمایی بخوای. حالا کنارش بودم و احساسات ضد و نقیض وجودم رو فرا گرفته بود. مدام تو ذهنم فال پیش از ازدواج رو مرور می کردم. تصمیمم درست بود؟ نبود؟ خوشبخت میشیم؟ سرانجام این عشق چیه؟ و اما جوابی که حضرت حافظ به تشویش هام داد فراموش نشدنیه :
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
از چشم خود بپرس که ما را که میکشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست
او را به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
برچسب:
نویسنده: پرهام فدایی