خرید بک لینک

بلاخره پس از هفت ماه موفق شدم خاله همسر جان رو دعوت کنم. این زن یکی از ماه ترین زن هایی هست که تو زندگی باهاش آشنا شدم. اولین بار، قبل از عقدمون، وقتی که برای خریداری عقد به تهران سفر کرده بودم، تو خونه مادر شوهرم باهاشون آشنا شدم. حس ششمم میگفت مادر شوهر میخواسته قبل از عقد نظر خاله جان رو بدونه و ترتیب این دیدار به ظاهر تصادفی رو داده. همون روز خاله جان برام یه تاپ حریر هدیه خریداریند. شاید پذیرش مادر شوهرم و مهربونی ایشون رو من مدیون خاله جان هستم. بارها آقای همسر گفته هر بار میریم خونه خاله یا خاله میاد اینجا کلی ازت تعریف میکنه. خلاصه که بعد از عروسی، خاله جان بارها گفته بود دوست داره بیاد و خونمون رو ببینه. از دی و بهمن، ما تصمیم داشتیم خاله جان رو دعوت کنیم هی نشد و نشد و نشد تا تیر ماه. چهارشنبه دسر، سالاد کلم، کیک هل و زعفرون و ژله های چند رنگ رو درست کردم. ظروف پذیرایی و شام رو چیدم روی میز. قندون ها و ظروف شکلات خوری رو پر کردم. بعد از اذان مغرب با همسر جان رفتیم تهیه. پنج شنبه که روز مهمونی بود : قرمه سبزی رو بار گذاشنم و ظرف های لازانیا رو فرستادم تو فر. شربت دو رنگ با گل پنیرک درست کردم. آقای همسر هم حسابی کمک کرد: نظافت و گرد گیری رو انجام داد، سبزی پاک کرد و میوه ها رو شست. دوش گرفتم . شلوار سرمه ای که خودم دوخته بودم به همراه شومیز سفیدی که به تازگی پدر شوهر بهم هدیه داده بود رو پوشیدم. پاپیون سفیدم رو به موهای اتو کشیده کوتاهم زدم و یه آرایش ملیح انجام دادم . به همراه آقای همسر منتظر رسیدن مهمونا شدیم. همه چیز عالی بود. حتی فراتر از عالی! سر سفره یکی از مهمونا از مادر شوهرم تشکر کرد و مادر شوهرم گفت :" من مطلقاً هیچ کاری نکردم. همش رو مینو جون پخته بود." خلاصه که حسابی کیف کردم. آخر شب، فیلم عروسی رو پلی کردم و همگی با هم دیدیم. در نهایت آقای پسر خاله مهمونی رو زهرمارم کرد و تمام خستگی ها به تنم ماسید. در حالی که همه بگو بخند میکردیم یهو گفت : راستی عروسی کی بود که گفتن همه مثل وحشیا ریختن رو زمین و شاباش جمع کردند؟ از اونجایی که در چند سال اخیر هیچ عروسی جز عروسی ما برگزار نشده بود مفصلا مشخص بود عروسی مذکور، عروسی منو همسر جان بود. یهو همه سکوت کردند. سکوتی که مهر تایید زد به شک من. پسر خاله ، ذوقمو به گند کشید و زودتر از بقیه ی مهمونا پا شد رفت! زمان آیندهی بعد از مهمونی دعوت شدیم خونه ی مادر شوهرم. به طرز محسوسی رفتار مادر شوهر و پدر شوهرم باهام تغییر کرده بود. انگار متوجه شدن یه کارایی از دستم بر میاد و آقای همسر هم این تغییر رفتار رو متوجه شده بود.

پ.ن. لذتی که در مهمونی دادن هست تو مهمونی رفتن نیست. همیشه منتظر بودم مستقل بشم و تو خونه ی خودم مدام بساط مهمونی به پا کنم. متاسفانه اینقدر شرایط اقتصادی سخت شده که دیگه هر خانوار به سختی خوراک سفره خودش رو تهیه میکنه . از طرفی هم مهمونیا حسابی تجملاتی شده. صادقانه بخوام بگم از مجموع حقوق همسر جان بعد از کم کردن اقساط و شارژ ساختمان حدود 14 میلیون باقی میمونه. همین مهمانی یازده نفره حدود 7 میلیون هزینه داشت در صورتی که برنج و گوشت و روغن و ... تو خونه موجود بوده.

برچسب: نویسنده: پرهام فدایی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 3:30

صفحه بندی