خرید بک لینک

هر وقت دیدی از من خبری نیست بدون زندگیم ارومه. بدون تنش . بدون بحث ! شاید این طولانی ترین تایمی باشه که تنش آنچنانی با آقای همسر نداشتم و مهم تر از اون حالم خوبه. واقعا خوبه ها. انگار بعد هر دعوا سنگین بیشتر قدر آرامشت رو میفهمی و بییشتر تلاش میکنی ازش محافظت کنی. البته که آقای همسر هم دگرگونی‌ها محسوسی داشته. جونم براتون بگه بعد از استفای ناگهانی از کار، کلاس شنای گروهی که از قبل ثبت نام کردم بلاخره تکمیل ظرفیت شد و تشکیل شد. هشت صبح روزای زوج میرم استخر و حسابی این شنا میچسبه. یه همکلاسی مسن هم دارم دیدن شنا کردنش یه جون به جونام اضافه میکنه. وقتی ازش پرسیدم چه مدته شنا میکنه قصه اش رو برام تعریف کرد : بعد از اینکه کمرش آسیب میبیه به توصیه پزشک میاد استخر. از اونجایی که پیاده روی تو آب براش حوصله سر بر بوده تصمیم مگیره شنا یاد بگیره. اونم تو سن پنجاه و خورده ای (البته سنش رو خودم حدس زدم!) دو ساله داره آموزش میبینه و تقریبا تمام شنا ها رو بلده : کرال سینه، کرال پشت، قورباغه، دوچرخه، پروانه و ... خلاصه که هیچ وقت تصور نمیکردم شنا اونم هشت صبح اینقدر انرژی بده به بهم. بعد از بیکاری تصمیم گرفتم روی فروش‌رسانی محصولاتی که با آقای همسر تولید کردیم تمرکز کنم : تخته گوشت و انبر قلیون ! آغاز کردم ساخت محتوا و آپلود کردن تو اینستاگرام . چندتایی هم سفارش داشتم. این وسط مسطا نیم نگاهیم به خیاطی داشتم. دو تا لباس دوختم. یکی برای خودم و یکی هم برای خواهر جان ( دو سالی بود پارچه بهم داده بود!) چندتایی هم سفارش توت بگ داشتم. سفارشات مشتری ها رو هم دوختم. از خونه نگم که بیچاره شدم. توی برنج و گردوهام سوسک هاي کوچولوی دو سه میلی متری قهوه ای دیدم. وقتی بقیه کابینت ها رو هم ارزیابی کردم متوجه شدم تقریبا همه جای آشپزخونه پخش شدن. با همسر جان کل کابینت ها رو خالی کردیم. سم پاشی کردیم و مجدد چیدیم. در این بین عموی همسر جان پا گشا دعوتمون کرد. مهمانی جذابی بود. حسابی خوش گذشت. اربعين هم خونه پدر بزرگ همسر جان برای پخت آش نذری دعوت بودیم. اون مهمونی هم عالی بود. از اینکه فامیل های همسرم اینقدر مهربون و بامحبتن واقعا لذت میبرم. خیلی دوست داشتم از نظر مالی توان بیشتری داشتیم تا بتونم حداقل هر یک از بستگان رو یک بار دعوت کنم و محبت هاشون رو با میزبانی ازشون جبران کنم. تعطیلات گذشته، بیست و یک تا بیست و سوم مرداد هم رفتیم اصفهان. با جاری بودن آب زاینده رود شهر جون گرفته بود. حتی آقای همسر هم متوجه تفاوت شهر شده و گفت : الان تازه اصفهان ، اصفهان شده. بر خلاف تصورم که گمان میکردم هوا بسیار گرمتر از تهران باشه و اذیت بشیم، هوای اصفهان به مراتب خنک تر و بهتر بود. پنج شنبه نزدیک سی و سه پل بودیم که ماشین خراب شد. تقریبا هر بار میریم اصفهان، ماشینمون خراب میشه. این مسئله حتی قبل از عقد هم وجود داشت و کافی بود آقای همسر بیاد اصفهان . بازم ماشین خراب میشد! جمعه با جست و جوی زیاد یه مکانیک پیدا کردیم و ماشین رو تعمیر کردیم و افتاديم تو جاده و برگشتيم تهران. همین که برگشتیم، آقای پدر شوهر گفتن مبارک باشه! گفتیم چی؟ گفتن 207 تون ! پدر جان لطف کردند و برامون یه 207 سفارشن تا وقتی میریم اصفهان خیالشون از ماشینمون راحت باشه. ماجرای ماشین دلمو گرم کرد. احساس میکنم صبوری و محبت جواب میده. شاید پدر آقای همسر بهش کم حقوق بده ولی الان حدود یک میلیارد برای ارتقاء ماشینمون هزینه کردند این در حالیه که چنین هزینه ای برای خودمون حتی پس از چند سال فرصت پذیر نبود. تقریبا بعد از دعواي تير ماه تصمیم گرفتم صبور تر باشم و اجازه بدم زندگی پیش بره. دیگه نمیخوام با زور و اجبار جريان زندگي رو دستکاري کنم بلکه خیلی اروم و در طي زمان، با محبت و قدردانی سعی میکنم دل ادما رو بدست بیارم و پس از این زندگی به کامم خواهد بود. پیش از این به شدت میخواستم فقط خودمون باشیم. هر چی میخریم خودمون بخریم. از اینکه پدر شوهرم اینقدر حمایت میکرد عصبی میشدم. احساس میکردم تاوان این حمایت ها مطیع بودنه. وابسته بودنه. اما تازها اروم ترم. حمایت داشتن اونم تو روزگار پر تورم و گرونی الان، اونقدرام که من تصور میکردم و گارد میگرفتم، بد نیست.

پ.ن. ارامش این روزامو مدیون کامنتا و راهنمایی هات هستم. مجدد ازت سپاس گذارم.

برچسب: نویسنده: پرهام فدایی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 3:30

صفحه بندی