خرید بک لینک

بعد از ماجراهای بسیار و کشمکش های زیادی که با دوستام داشتم و قصه اشم مفصل تو وبلاگ نوشتم، گروه دوستی دوازده نفرمون تبدیل شد به یک گروه هفت نفره. دو سه سالی هفت نفر بودیم تا چند روز پیش که شدیم شش تا ! ماجرا از یه اختلاف نظر سیاسی آغاز شد. اون یه نفر که مخالف تمامی شش نفر بود اومد نظرشو گفت و در نهایتم گفت اگه ناراحتین از نظر من خدافظ خدافظ! منو ریمو کنین! همه از گروه لفت دادن و یه گروه بدون اون ساختن. تا مدتها من شوکه بودم. بابا بحث ده دوازده سال رفاقت وسطه! چطور سر یه اظهار نظر مخالف اینقدر ساده حذفش کردین؟ مدام خودم رو جای اون دوست تصور میکردم. تو دلم میگفتم ینی اگر منم جایی نظرم مخالف باشه اینقدر ساده حذف میشم؟ اووووفففف. مینو شانس آوردیا. بارها خودم از گروه های مختلف طرد شدم، بارها تو بحث گروهی تنها مونده بودم و میتونستم حال اون دوست حذف شده رو درک کنم. هر دو دوستای صمیمی مون رو از دست داده بودیم و حسابی باهاش همزاد پنداری میکردم. هر دو برای بودن تو گروه حسابی دست و پا زده بودیم، حتی اون بیشتر. مدام سعی میکرد خونه اش مهمونی بگیره و تصور میکرد همین که خودش دعوت کنه باعث میشه تو مهمونی دیگران هم دعوت بشه اما وقتی میدید بقیه مهمونی اون میان اما خبری از دعوت نیست سر خورده تر میشد. به واسطه تجربیات مشترکی که داشتیم بهم نزدیک شدیم. تمام مدت من تصور میکردم بچه های دیگه با بزرگ تر شدن فازشون تغییر کرد: مهمونی مختلط، سیگار و عرق و... و چون خانم دوست مذهبی بود اونو کنار گذاشتن. از اینجا به بعد برای شفاف تر بیان کردن ماجرا ، این دوست حذف شده رو همکلاسی مینامم. بعد از گذشت چند روز، تصمیم گرفتم با بچه ها در مورد همکلاسی صحبت کنم که در صورت توانایی برگرده به گروه. چیزایی که شنیدم شوکه کننده بود. دوست صمیمیش از علت قطع ارتباطش گفت. از اینکه همکلاسی مدام ازش سوالات شخصی میپرسیده : از روابط خانوادگی گرفته تا شغل و در آمد . اون تمام ریز و درشت زندگیش رو با صداقت به همکلاسی گفته در حالی که همکلاسی نه نتها چیزی از زندگی خودش نمیگفته بلکه دروغ هم گفته. حداقل برای شخصِ من، شفافیت تو رفاقت صمیمی حرف اول رو میزنه. بحث دوست با دوست صمیمی زمین تا آسمون فرق داره و من به دوست حق میدادم که دیگه نخواد با همکلاسی رفت و آمد داشته باشه. بقیه بچه ها هم تجربه های مشابهی داشتن. از اونجایی که من شخصیت تو داری نیستم و خودم خیلی راحت همه چیزو میریزم وسط گروه هیچ وقت متوجه چنین اخلاقی از همکلاسی نشده بودم. تو روزای آینده تو صحبتام سعی کردم توجه بیشتری به سوالات همکلاسی بکنم و دیدم بقیه درست میگن. خیلی جالبه که تو گروهی که همه بیانات زیادی از هم داریم هیچ کس هیچی از اون نمیدونه. سوتفاهم نشه! من نمیگم اونم باید زندگیشو بریزه وسط ولی وقتی خودت دوست نداری از زندگیت حرفی بزنی و حتی جایی که ازت سوال میپرسن جواب دروغ میدی، درست نیست تو زندگی دیگران ریز بشی و مدام سوالات خصوصی بپرسی. اونا رابطشون رو با همکلاسی محدود کرده بودند نه صرفا بخاطر عقایدش بلکه به علت فوضولی و حسادتش. خلاصه که این ماجرا شوک بزرگی بود برام. اینکه من مدام دوستِ صمیمیِ همکلاسی رو نکوهش میکردم. همیشه برام سوال بود چطور تونسته همکلاسی رو کنار بزاره. واسم شده بود یه آدم بی معرفت در حالی که وقتی ماجرا رو از زبون دوست صمیمی همکلاسی شنیدم این همکلاسی بود که برام تیره و تار شد. واقعا چیه این ادمیزاد ؟

برچسب: نویسنده: پرهام فدایی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 3:30

صفحه بندی